تبليغاتX
خرمگس
   
خرمگس
King Of The Sky
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

اردیبهشت 1387

____________________
مطالب اخير

کلامونو بگیریم باد نبره...

پیدا کنید پرتقال فروش را...

این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود..؟؟!!!

____________________
پیوند ها

*_* تیمارستان(دکی حامدروانی سابق) *_*

Kal Kal ابوالفضل

شهرقصه(صبا)

روح باران(مریم)

بیان کتمان(آقای بنی فاطمی)

قوی نقره ای(مارال جون)

زهرا نیکورفتار(فرشته آسمانی)

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

داغ کن - کلوب دات کام
 
 
 

جمعه هشتم آبان 1388

کلامونو بگیریم باد نبره...

شاید شما هم درمورد کنکور قبلی وپذیرش دانشجو یه چیزایی شنیده باشید.سهم دخترا که شصت و خرده ای و پسرا هم سی و خرده ای بود.با این اوضاع آقایون پسرا باید تشریف ببرن بادمجون واکس بزنن.

اگه اینجوری که داره پیش می ره که میره ایشالا ۵۰ سال دیگه اینجوری می شه که تو ادامه مطلب می شه...


ادامه مطلب...

 
 

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388

پیدا کنید پرتقال فروش را...

 

تقریبا"۶ ساعت توراه بودم.از اصفهان تا تهران.راننده مسافرارو نزدیک میدون آرژانتین پیاده کرد.چقد راهم دور شد.

گفتم میدون آرژانتین.تادیروز اسم آرژانتین که میومد یاد مارادونا میوفتادم.ولی حالا دیگه وضع فرق می کنه.انقد اسم آرژانتین آزارم می ده که تکنیک مارادونا هم دیگه حریفش نیست.

خیلی چیزا رو می گن می خواسته ببره(یا برده).چند تا جعبه بوده.شایدم چندتا کانتینر.همون دیپلمات آرژانتینی رو می گم.شاید دفعه اولشم نبوده که مطمئنم نبوده.بذارید حدس بزنیم چی توش بوده؟

سر ستونای تخت جمشیدـ گرز رستم ـ پالون رخش ـ جام جهان نمای جمشید ـ سنگ قبر کورش(چی دارم می گم سنگ قبر که تو جعبه جاش نمی شه.شاید این یکیو تو کانتینر جاسازی کرده) بقیه اش چی بوده به نظرت؟حتما"قابلمه و زودپز زن شاه عباسم بوده.کاش سیبیلای شاه عباس و ابهت نادر رو نبرده باشه.گفتم نادر شاه یاد جواهرات کوه نور و دریای نور افتادم بیچاره با چه ذوقی اونارو سوغاتی آورد.بیخیال باد اورده رو باد می بره.

شاید الان تو ویترین یه کلکسیونر باشن.خدا اعلمه.تو این جعبه چه چیزای دیگه ای هم می تونه باشه.یکی می گفت ۳ تن بار بوده دفعه اخر.

شاید همون خنجری که باش دست امیرکبیر رو بریدن هم باشه.با این اوضاع حتما" پول خردای احمد شاه  یا تنگ قلیون ناصرالدین شاه هم توش بوده.می گن یه مشت خاکم بوده.تربت حرم مطهر کورش همونی که گفت جسدم رو مومیایی نکنید تا ذره های تنم قسمتی از خاک ایران بشه.طرف چه حالی می کنه وقتی تیشه ی فرهاد ـ کمان آرش و ترکه ی رضاشاه رو می ذاره واسه حراج.تا ۷ پشتش می تونن با پول اینا لای زرورق زندگی کنن.

فکر کنم کاپشن احمدی نژادم برده باشه.آخه دیگه با کت و شلوار اینور و اونور می ره.آهان بگوچرا جومونگ وقتی اومد ایران کمان دامول رو با خودش نیاورد حتما" شصتش خبردار شده بوده.

ما تو مملکتمون همه رقم دزد رو داریم.آفتابه دزدـ تخم مرغ دزد ـ شتر مرغ دزد ـ زمین دزد ـ معدن دزد و...

کرم از درخته...

ولی اونی (یا اونهایی) که به این دیپلمات کمک کرد(ند) تا اینارو از مملکت ما ببره بیرون به نظرت اسمشو چی می شه گذاشت؟

عتیقه دزد؟عتیقه خوار؟مافیای عتیقه؟  نه...اینا به دلم نمی چسبه.به نظر من اسمشو باید گذاشت یک (یا چند) حرومزاده ی بی ناموس.

شاید رییس جمهور ما این یکیم یه کت شلوار ویه پاپیون بزنه تنگش و بفرستتش خونشون.ولی خاک بر سر اون خائن (یا خائنانی) که نمک ایرونی رو خورد(ند) و نمکدون شکست(ند)

شرمنده آخراش خیلی بد تموم شد.اعصابم مگسی شد آخه.

راستی ببخشید یه کم دیر مطلب رو گذاشتم.وقت نداشتم.

 

 
 

دوشنبه سی ام شهریور 1388

این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود..؟؟!!!

سلام رفیق

یاد گذشته کردم.یاد تو.یاد همکلاسیا.الان بایدمشهد باشی. دفعه قبلم که رفته بودی کربلایادت افتادم.یه جورخاص.شاید انجا مارویاد می کنی که منم اینجا یادت می کنم.

یادت میاد...

اون روزا رو؟اون روزایی که همکلاسی بودیم.هیچ وقت یادم نمی ره.یادت میاد سرکلاس مینویی مسخره بازی کردیم اونم قهر کرد و زنگ آخرم نیومد.همش تقصیر من بود. ۲۵۰۰تومن دادیم واسش گل خریدیم.گل که نبود. علف وخزه بود.به بز می دادی نمی خورد.دمش گرم مینویی چقد خوشش اومده بود.وقتی گل رو بهش دادیم نصیحتاش شروع شد.گفت شما جوونید بذارید سفره ی دلمو واستون بازکنم.من بهش گفتم آقا ماهم گشنمونه صبح صبحونه نخوردیم.سفرتو وا کن.

یادته کرکس جوجه اورده بود سرکلاس ۳ زنگ تو کلاس به خاطرش زندونی بودیم.

یادته بعد امتحان زمین رفتیم تو حیاط آب بازی.تو از همه زودتر تسلیم شدی.خوابیدی رو نیمکت مدرسه شلنگ و کردیم تو یقت.هاشمی نیومد.واسش خیلی گرون تموم شد.اگه می دونست قراره بندازیمش تو حوض پارک پشت مدرسه اون زودتر از تو تسلیم می شد.

یادت میاد سر کلاس فیزیک رو؟داشت از مرحوم فارادی می گفت.منم زدم زیر گریه.چقد اونروز خندیدی.یاد خنده هاتم منو می خندونه.سر کلاس هروقت بغل دست هم می نشستیم تو همش صورتت تو دیوار بود که مبادا کسی ببینه داری می خندی.

شیروانی رو یادته؟لباساشوتو سالن در آوردیم و ولش کردیم.آخرش آقای نیکو خواست لباساشو بدیم بهش.

آقای برقعی رو یادت میاد؟چقد اذیتش کردیم آخرش همه ی دق و دلیاشو سر کرکس خالی کرد.چقد اون روز کرکسو کتک زد.بیچاره کرک و پرش ریخته بود.

من که هیچوقت یادم نمی ره اون شب که زیر پل فرهنگیان با اسپری نقاشی می کردیم یهو آجان اومد.پیتو گذاشته بودیم.فرداش نرفتیم مدرسه.تو مدرسه چو انداخته بودن ما بازداشتگاهیم.چقد سعی کردیم آبرومون نره جلوی معلما.

حالا که پلیسی شد بذار از اون دعوا بگم.شب امتحان فیزیک.جفتمون اعصابمون مگسی بود.شاید اون دعوا لازم بود.روز دادگاهو یادته؟چقد ترسیده بودم.راستی تو چرا اونروزنترسیدی؟همون اندازه که از هم خاطره داریم همون اندازه هم از گذشته واسم سوال مونده.

یادته سرکلاس داشتیم رپ می خوندیم یهو داوود ببری سررسید؟هم تیپمون تابلو بود هم درودیوار کلاس.فکرکنم فهمید ولی به روی خودش نیاورد.

یادته اون روزی که برف همه جارو سفید کرده بود.بعد ازامتحان برف بازی کردیم.یادته جای گوله برف یه پاره آجر زدم تو کمر امامی.هیشکی نفهمید پاره آجربوده.چی شد که فهمیدی؟شاید خودم بهت گفتم.

یادته وقتی اون خبر بدو بهت دادم.اون شب گریه کردی ولی دلیلشو پشت یه بهونه قایم کردی.مث بچه ها.مث فیلمای هندی.تو اونو به همه گفتی.همه فهمیده بودن.راستی تو که رازدارخوبی بودی.چرا؟...بیخیال رفیق شاید اگه منم جای تو بودم دلم طاقت نمیاورد. راستش همه منو بخاطر دلقک بازیام می خواستن ولی تو منوبخاطر خودم می خواستی.اینو خودتم نمی دونستی.

یادته عاشق شده بودی؟یادته عاشق شده بودم؟چقد مسخره.چقد احمق بودیم رفیق.یادته اونروز همه چیزوتموم شده می دونستم.سرم رو زانوت بود وگریه می کردم.شلوارت خیس شده بود.شرمنده رفیق.تو چرا داشتی گریه می کردی؟یاد جوونیات افتاده بودی؟تو گفتی بهش می رسی.هیچ امیدی نمونده بود برام.راستی چه جوری انقد دقیق پیش بینی می کردی؟کسی کمکت می کرد رفیق؟

هنوزم پشیمونم.از اونروزی پشیمونم که داشتم خونه رو مرتب می کردم. قرار بود زودتر ازخونه بری بیرون تا ...قول می دی بابت اونروز منو ببخشی؟رفیق الان می فهمم هیچکس ارزش نداشت اونروز خلوتمونو بهم بزنه. 

درسته راهمون دیگه از هم جدا شده ...

ولی...

رفیق مواظب باش یادت نره اونروزا رو.رفیق مواظبم یادم نره اونروزا رو.رفیق مواظب باشیم یادمون نره اونروزارو.

me & my friend

 

 

 

 

 
 

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

به دلیل کمبود سوژه و مطلب می خوام خاطره بنویسم...

 

 

 

خاطرات نو

امروز بود...

انگار همین دیروز بود...

زنگ سوم بود وامتحان زمین(زمین شناسی)داشتیم

معلم به کلاس آمد ...

کاش می دانستی چه حالی داشتیم...

برخی از ما درس ناخوانده ها

 به سان بره ای بودیم و معلم به سان قصابی...

علف به ذائقه مان تلخ شد وگوشتمان آب...

هیاهوی کلاس مانند چاووشی بود برای پیشواز زائری تازه از راه برگشته...

گوسفند های قربانی را آوردند...(استعاره از ما)

حالمان نقل انسانی بود که می خواهد عزراییل را در آغوش بگیرد...

یا عزراییل اورا...

تا پایان 36 وعده به صورت میان وعده مردیم و زنده شدیم...

به حیاط آمدیم و گوشه ای خواستیم زانوی غم در بغل بگیریم

هرچه زور زدیم فایده ای نداشت...

بدنمان خشک بود و زانوی غم در بغل نمی آمد...

چشممان به باغچه بود و شلنگ شر شر می بارید...

ما انسانها رودخانه را نیز بسته بندی کرده ایم...

شلنگ را می گویم...

دیگر این آب صدای شرشر نمی دهد...

بلکه قارقار می کند...

شاید کسی پایش روی گلوی شلنگست...

دیدم شلنگ دارد خفه می شود...

دوستان را گرد آوردم ...

یک نفرگفت امتحان راحت بود...

سوژه را در این میان گیر آوردیم...

با پوزخندی شیطانی دست سوژه را بستیم...

این دفعه گوسفند را می شوییم...

 باخصم و کینه شلنگ را از پشت برداشتیم و مانند دشنه ای زهر آلود.

آن را در یقه ی سوژه فرو کردیم...

سوژه خیس شد و گله کرد...

دلداریش دادیم...

به او گفتم همکلاسی را باید شست زیر شلنگ باید رفت...

گذشت و تا آخر زنگ...

همه یکبار سوژه شدند و بع بع کردند...

حتی من...

 رودخانه متلاطم تر می شد...

 و بیشتر طغیان می کرد...

روی همان سوژه های گوسفندی...

 

یا گوسفندهای سوژه ای...

همه خوش بودیم ...

آبسالی بود و ابرها هر بار روی یکی از تپه ها می بارید...

سالی که نکوست از بهارش پیداست..

ناگهان آسمان تیره و تار شد...

معاون مانند صاعقه ای به سمتمان می آمد...

گوسفندان از صاعقه فرار می کنند...

صاعقه همه را به دفتربرد...

این بار گوسفندان به کشتارگاه می روند...

گوشت من تلخ است...

زهر ترکیده را گوشت تلخ می شود...

 

 

 

 

به وبلاگ من اگر می آیید نرم و آهسته بیاید...

ای کاش پر شود قسمت کامنتهای من.

خداوند گوسفندها را دوست دارد...

 
Blog Skin